تبليغاتX
دل نوشته ها و شعر
 
دل نوشته ها و شعر
بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است

سلام بر همه دوستان...

خیلی خوشحالم که بار دیگراین افتخار نصیبم شد که به حضورتان برسم

یک سوال چند روزی است که فکرم را مشغول کرده و دلم می خواهد که تک تک تان به این سوال جواب بدهید

اگر شما امید را در زندگی از دست داده باشید و دیگر زنده بودن یا نبودن  برای شما فرقی نداشته باشد و یک نفر  پیدا بشود و شب و روز و با تمام وجودش برای بازگرداندن شما به زندگی تلاش کند و حاضر باشید برای شما بمیرد ولی غم را در چشمانتان نبیند و شما زندگی خودتان را مدیون آن فرد باشید

 چگونه جبران می کنید؟؟؟

خواهش می کنم همه نظر بدهند...

واقعا ممنونم هم از شما و هم از آن فرد...



دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 :: 20:14 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی
همه از مرگ مي ترسند

من از زندگي سمج خودم

 صادق هدايت



شنبه هفدهم اسفند 1387 :: 1:36 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی

سلام بر همه دوستان عزيز

به خاطر غيبت يك ماه از همه عزيزان عذر مي خواهم

اين شعر زيبا را بر  تمامي شما تقديم مي نمايم

مادربزرگ
 گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
 خمره دلم
 بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
 من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم 

زنده ياد حسين پناهي
 



پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 :: 0:39 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی

اگر معجزه ای رخ دهد و زمان به عقب برگردد به دنیا قول میدهم چشمانم را تا آخرین روز حیاتم روی هم بگذارم .

میدانی چرا ؟

می ترسم دوباره تو را ببینم ، یک لحظه غفلت کنم و یک عمر گرفتارت شوم....................

 



پنجشنبه نهم آبان 1387 :: 1:48 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی

گفتم صادقانه بگو

چند درصد احتمال می دهی

من و تو مال هم باشیم ؟

خندید گفت : ۹۹ درصد

آن یک درصد را هم برای مرگ گذاشتم

من هم خندیدم

ولی بعد از مدتها متوجه شدم گاهی اوقات یک از نود و نه بزرگتر می شود

خدا رحمتش کند...



جمعه سوم آبان 1387 :: 3:35 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌کردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر کس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تکه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا مي‌کنم. نه قيل و قال مي‌کنم و نه کسي را مجبور مي‌کنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌کني.تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد که لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشک‌هايم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود



یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 :: 16:37 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی

او فرزند مادري بود كه به بد نامي شهره بود ، ولي آنچنان ياد مادر را بزرگ داشت كه همه رحمتش گفتند

و آن يكي فرزند پدري كه مردم به پارسايي و زهد تا پاي جان قبولش داشتند

ولي پسر تمام خوبي هاي پدر را تبديل به آه و نفرين كرد

و در اين بين هيچ كس جز خداوند ندانست كه اين پدر پارسا در جواني آن مادر بيچاره را بد نام كرد و رهايش ساخت...



یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 :: 23:50 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی
اين شعر را تقديم مي كنم به تنها كسي كه دوستش دارم ( ر- عزيزم )

 

تو نیستی که ببینی


چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است


هنوز پنجره باز است


تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون آینه ی پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو درترانه من

تو نیستی که ببینی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است


تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی!



پنجشنبه هجدهم مهر 1387 :: 3:24 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی

وقتی تمام خودم را

در رفتنت

مچاله کردم و

دور انداختم

وحشتناک بود

اما تازه فهمیده بودم

که حتیٰ

لحظه های مرگمـم

نیز

دل سپرده ی گام های تو بودند.

 



شنبه سیزدهم مهر 1387 :: 0:25 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی

همچنان بگذر

همچنان بگريز

در خواب بي خوابي من

لحظه اي که ببندم چشم

همچون پسرکي تنها

شکسته دل و بي لبخند

با ياد مشوش اين اشياء سخنگو

در شبي که خود شب نيست

سکوت براي من نعمتي نبود!

که من آن را مي شنوم

چون فرياد،

ناله اي

شعري

صدايي است که مرا مي خواند

روزگار سختي است

روزگار خوبي است

هراس از بودن بيهوده من

چون برف بکري اسير خيال سرد خود

که آبستن هيچ رفتني نيست

به سان شبي و نوري و ماهيها

من، نه من نيستم

بي رنج و با تقدير

که در دام افتاده ام سالها پيش

نه صبح مي آيد

نه صیياد

تنها يادگار خاطرات تلخ آن روزگار پرعصمت من اين است

که شبي در نيزار

باد پيچيد

و اين نشان بي نشاني ها

خود شروع ماجرا بود...

 



دوشنبه هشتم مهر 1387 :: 2:34 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی

تکدرخت »

ای ابر نو بهار
در این غروب غم زده
بر من ببار
بر برگ های بی طراوت من ،

- اما
ابر عقیم بی نم باران گذشت و رفت .

عابر ! به سوی من
بر شاخسار بی بر و برگم نظر فکن
اینجا
هر چند چشمه سار روان نیست
بنشین
بنشین دمی و بر من تنها نگاه کن

- عابر ،
بی هیچ التفات شتابان گذشت و رفت .

ای پر کشیده جانب ناهید و ماه و مهر
جولان دهنده در دل این واژگون سپهر
هشدار ، بیم ِ غرش توفان
هشدار بیم بارش و بوران است
بر شاخسار من
بنشین .

- اما پرنده
هیچش به دل نه بیم ز توفان ، گذشت و رفت .

هان آهوی فرای این صحرا
تا دوردست می نگرم
صیاد نیست در پی صید تو
باز گرد
قدری درنگ ،
در بر من ،
قدری درنگ کن

- آهو
چون برق و باد ، هراسان گذشت و رفت .

شب می رسید ، و روز
دلخسته از درنگ
افسرده از بسیط بیابان گذشت و رفت .

« حمید مصدق »



یکشنبه هفتم مهر 1387 :: 2:12 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی
بوي گندم مال من
هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من
هر چي مي كارم مال تو
اهل طاعوني اين قبيله ي مشر قي ام
تويي اون مسافر شيشه اي شهر فرنگ
پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاول تن پوش تو از پوست پلنگ
بوي گندم مال من
هرچي كه دارم مال تو
نبايد مرثيه گو باشم واسه خاك تنم
تو آخه مسافري ، خون رگ اينجا منم
تن من خاك منه ، ساقه گندم تن تو
تن ما تشنه ترين تشنه ي يك قطره ي آب




شنبه ششم مهر 1387 :: 2:21 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی

از وبلاگ صبا   

  http://www.saba9.blogfa.com/     



پنجشنبه چهارم مهر 1387 :: 3:19 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی
بالای پلکان
تا بوی قهوه ، سرسرای قهوه ای و گام های وسوسه انگیز تو
امید مشترکی که در بلندترین بام ها به حقیقت پیوست
آواز عشق آینده کی یا کجا نوشته شود ؟
بالای ماه ، پاشنه بلند طلا
زیر چراغ های چشمک زن ،پایین پای ما
یا کاغذ سپید که بر زانوی سپید تو می ساید ؟
دستی که دست های تو را جست سرشار بود از فیروزه ی رباعی خیام
انگشتری قواره ی انگشت توست ، البته می پذیری ، بانوی سربلندی ها
آن باغ زیر پوست ، با عطر کال نارنج ، با چشمه ی نمک ، جزیره ی
مثلثی ، روشن از آب دریا ، آن ساقه های نیشکر که واژگان را
در انزوای شان آزاد کرد
و گام های مصمم که به رغم تو پله ها را پیمود
فروزان باد ........


سه شنبه دوم مهر 1387 :: 17:30 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی

پرسه

امشب هم پرسه شبونمو شروع کردم

مثل هرشب از جلوی آخرین مغازه هایی که صاحباشون چنگک به دست

کرکره پایین میکشند شروع میکنم وبا صدای کشیده شدن جاروی رفتگرا

به روی زمین به خودم میام.

 از لحظه های تکرار نشدنی همیشه در فرار

تا دلتنتگی های مداوم و بی اختیار

از این متعجبم که چرا خودمو جغد یا خفاش معرفی نکردم

وتنها جایی که تو این پرسه های شبونه میتونم فریاد بکشم

یکی از کافی نت های شبانه روزی شهرمونه که جوونک مسئول اونجا

گاهی با صدای من که((چرا این سرعتش کم شد))از خواب میپره

ودلم میخواد وقتی به اتاقک خلوتم بر میگردم تموم خستگی های

شب قبل و با کفش از پاهام در بیارم

اما خیلی از وقتها پیش میاد که همینجوری با کفش می خوابم



سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 :: 13:43 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی
« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... 

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . »

(دکتر شريعتي )

--------------------------------------------------------------------------------------------



یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 :: 12:36 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی
دستانم سرد است

تنهایم؟ نه من تنها نیستم. تو هستی مثل همیشه با نگاهت. با لبخندهایت و با دستان گرمت.

اما این بار دستانم سردتر است. از همیشه سردتر...

انگار خود را گم کرده ام. نمی دانم شاید من خود را و شاید دیگران مرا... اما می دانم گم شده ام

و در میان خرابه های ناپیدا باز هم فقط تو هستی که مرا و دستان سردم را می پذیری

گرمای وجودت را با تمام وجودم حس می کنم. اما ایکاش تو بودی تا دیگر باره می دیدم خود را

پیدا شده

در میان چشمانت.

فصل خوشرنگیست پاییز

اما دریغا که باز هم برگهایش را تنها زیر پا خرد کردم

((خش خش برگها زیر قدمهایم می گویند بگذار تا فرو افتی

آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت))

اما من با تو به آنها گفتم که راه آزادی را باز یافتم

اما نه در افتادن

بلکه در پرواز...

 



سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 :: 13:1 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .، 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

شعر از پابلو نرودا

ترجمه از احمد شاملو



دوشنبه هجدهم شهریور 1387 :: 15:57 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی
بگذار دستهایمان در میان مخمل سبز مزرعه بجویند

آنچه که به دنبالش بوده ایم بگذار چشم تا کار می کند

 ببیند

 آنها را نبند نه به روی من نه فردا نه ....

ولی دستهایت را می توانی تکرار نکنی امروز دیگر دستی کار چشم را نمی کند اگر سخت می نویسم ممنون شیاطین کوچک نیستم

از صحراها دل نمی کنم این راه چقدر نزدیک است

به دوری از تو آیا هنوز در جزیره های دور هم می توان انسانیت را یافت؟

 همان جاذبه متلاشی از ظلم انسان ...



سه شنبه پنجم شهریور 1387 :: 14:28 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی

              دلتنگي هايم را در باغچه قلبم كاشته ام

                                             تا برويند و سبز شوند

                   بغضم را اين بار شكسته ام،

                             اشك ها يم را ريخته ام

                  تا گو نه هايم را شيار بزنند

              و صداي هق هق گريه ام را هر همسايه بشنود.

              دست خدا حا فظي ام را به آسمان بلند كرده ام

                        نگاهم را براي آخـــرين بـــار،

                                        در نگاه مهربانت گره زده ام،

              كفش هايم را پا كرده ام

                                   و از آستان قلب مهربانت مي روم

            با قدم هايي سبك و دلي سنگين

                                                  از غم

                 كه تو خواسته اي اين مهمان محبت هايت را

                          دم در بگذاري و در را

                                      بي نگاهي به پست سر

                                  ببندی و بروی برای همیشه!!!

                                    

                                      گلی

                     

                         تقدیم به کسی که خیلی دوستش داشتم و دارم

                    و تمام آنهایی که این لحظات را پشت سر گذاشتند٬

                                      اما به سختی!!!





چهارشنبه سی ام مرداد 1387 :: 18:53 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی

صبر خدا

 عجب صبري خدا دارد !

 اگر من جاي او بودم

همان يك لحظة اول .. كه اول ظلم را مي‌ديدم از مخلوق بي‌وجدان ،

جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر ، ويرانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !

...



 

اگر من جاي او بودم ، كه در همسايه صدها گرسنه ،

چند بزمي گرم عيش و نوش مي‌ديدم ،

نخستين نعرة مستانه را خاموش آن دم  بر لب پيمانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه مي‌ديدم يكي عريان و لرزان

ديگري پوشيده از صد جامة رنگين، زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، نه طاعت مي‌پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان سجدة صد نامه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم، براي خاطر تنها يكي

مجنون صحراگرد بي‌سامان هزاران ليلي نازآفرين را كو به كو

آواره و ديوانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم، به عرش كبريايي با همه صبر خدايي

تا كه مي‌ديدم عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده ، خواري مي‌فروشد

گردش اين چرخ را وارونه بي‌صبرانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه مي‌ديدم مشوش عارف و عامي

ز برق فتنة اين علم عالم‌سوز مردم‌كش ، به جز انديشة عشق و وفا ،

معدوم هر فكري در اين دنياي پرافسانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

چرا من جاي او باشم ؟!

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم ، يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !
عجب صبري خدا دارد !

معینی کرمانشاهی



شنبه بیست و ششم مرداد 1387 :: 18:43 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی
I have gone through what no other mortal on earth has gone through; I put my lips to the hands of the man who has killed my children. (Priam to Achilleus)
من چیزی را تجربه کرده ام که هیچ موجود فانی در روی زمین آنرا تجربه نکرده است : من لبهایم را بر روی دستان مردی گذاشته ام که کودکان مرا به قتل رسانه است [شاه پریام به آشیل]


+Among all creatures that breathe on earth and crawl on it there is not anywhere a thing more dismal than man is. (Zeus)

+ در میان تمامی مخلوقاتی که بر روی زمین نفس می کشند و حرکت می کنند چیزی ملالت انگیز تر از انسان وجود ندارد. [زئوس]

+ Victory passes back and forth between men.

+ پیروزی میان انسانها دست به دست می شود.
+ Nothing can be revoked or said in vain nor unfulfilled if I should nod my Head. (Zeus)

+ هیچ چیز فسخ نمی شود ، به باطل بر سخن جاری نمی شود و یا ناتمام نمی ماند مگر آنکه من سر خود را تکان دهم. [زئوس]


+ No man, against my fate, sends me to Hades'. And as for fate, I'm sure no man escapes it,Neither a good nor bad man, once he's born.

+ هیچ انسانی بر خلاف سرنوشت من نمی تواند مرا به جهان دیگر بفرستد . و در باب سرنوشت معتقدم که هیچ مردی ، چه نیک و چه بد ، پس از آنکه زاده شد نمی تواند از آن بگریزد. [هکتور در حال خداحافظی با همسر خویش]



+Zeus does not bring all men's plans to fulfilment

+ زئوس مقاصد همه انسانها را به انتها نمی رساند


شنبه نوزدهم مرداد 1387 :: 13:10 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی


دوشنبه هفتم مرداد 1387 :: 14:49 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی

دستهای رو به آسمان همیشه دلتنگ تو بودند ؛ این روزها بیشتر

از چشم های به اعتکاف نشسته دیدم که قطره قطره دعای فرج می چکید

و التماس شانه هایی که می لغزید و نمی لرزید

دنیا بی تاب شده از موج های نا آرام ستم

ما صبر زینب نداریم  ؛ در ساحل انتظار سرگردانیم



شنبه پنجم مرداد 1387 :: 20:15 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی

روزهای عجیبی ست این روزها
جای بودن تو هنوز خالی است!
هر شب با عشق بازی من و نبودن تو
تنهایی من زاده می شود...قد می کشد
اما...
این روزها و این شب ها
من در اتاقم یک خدا دارم
یک خدا که می نشیند کنارم
می بوسد مرا
یک...دو...سه...به عدد بوسه های تو
تنهایی من,نبودن تو و خدا ...
حل می شویم در هم!
نگران بی قراری هایم نباش
من یک خدا دارم
یک خدا که نا آرامی های شبانه ام را آرام می کند...

پ.ن:بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...!



دوشنبه سی و یکم تیر 1387 :: 19:6 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی
ببین! گردو غبار ها را کنار زده ام به این امید که برگردی !!!!!!!!!!! دل نوشته ها

وشعرها  تورا می طلبند

می خواهند با فکری نو  برگردی و  بودن را از نو آغاز کنی........... هوای اینجا

 نفس های تو را کم دارند...........باور کن من اینجا زیادی ام.......



چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 :: 21:5 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی
برایت از عشق از تولد دوباره از روزهای خوب می نویسم تا باور کنی که

زندگی قشنگتر از این حرف هاست..........

برگرد و  ثابت کن اگر زندگی سخت است تو از آن سختری.......

برگرد..........



چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 :: 0:25 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی
 

چه چیزی به ذهن شما تداعی می شود ؟

نمی دانید ؟

عاطفه را آیا باید در فقر جستجو کنیم ؟

نزدیکی با طبیعت را باید بین همین آدم ها جستجو کنیم ؟

من که هنوز به نتیجه مستدلی نرسیده ام ،

اما یک چیز مسلم است و آن این نکته است کا تا وقتی انسان آزاد و رها است در آنصورت به شکل طبیعی خودش می رسد چه در ذهن و چه در رفتار . آن وقت فرقی بین کودک انسان و بچه میمون نیست .و هر کجا ایدئولوژی با بوی گند و متعفن اش انسان ها را در چنبره خود دارد در آنصورت انسان دیواری به وسعت همه ی درنده خویی تاریخ به دور خود می کشد و در عین حالی که خود را به دروغ موجود برترمی پندارد ، نه تنها به هم نوعان خود بلکه به همه ی مخلوقات اجحاف می کند .

اما دلم می خواد یک هایکو برای این تصویر بنویسم چه شما خوشتان بیاید چه نیاید :

 

چه می اندیشد

به گرسنگی کودک ، به یتیمی میمون

یا دوپستان خشکیده ؟

 

جه سخت است

کودک گرسنه ، میمون یتیم و تشنه

و زنی با دوپستان خشکیده  ! 

 مرا ببخشيد دوستان ...........



دوشنبه هفدهم تیر 1387 :: 15:49 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی

به خدا میسپارمت

 

یادش به خیر، همیشه می گفتی چقدر عاشقانه موقع خداحافظی می گویی به خدا میسپارمت و

 

 به خاطر تو هنگام  خداحافظی ،گفتن این جمله برایم عادت شده بود.

 

امروز هم هنگام آخرین خداحافظی باز هم گفتم به خدا میسپارمت.

 

این بار تو را به خدا میسپارم چرا که او خودش بهتر می داند با آدم بی رحم و سنگدلی مثل تو

 

 چه کند.



دوشنبه هفدهم تیر 1387 :: 15:13 ::  نويسنده : غلامرضا ملکی
درباره وبلاگ

خدا شدم تو را آفریدم
خداتر شدم از تو گذشتم
پيوندها