تبليغاتX
دل نوشته ها و شعر
دل نوشته ها و شعر

بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است

تمام جاده های جهان به دلتنگی می رسد، می دانی؟! و تمام دلتنگی های جهان به اتاق کوچک من... پشت پنجره: آسمان چرک مرده ی یک ظهر تابستان، جنگ خونی گربه ها و قمری ها، لحاف دوز خمیده و بن بست های بی رونق...

قصه های کودکی دروغ می گفتند، نه "آه"ی در کار بود و نه "تلخون"ی. گوشم بدهکار هیچ افسانه ای نیست دیگر؛ نه یادی، نه فریادی،نه حتی شعری...جا مانده ام، آی! رفیق موافق آن روزها که عاشق بودیم... من تندیس زرّین آن شاهزاده ی گریانم، با پرستوهای مرده ام بر خاک و داستانی که ناگهان جلوی چشم های ناباور ما به آخر رسیده است؛ قصه های کودکی دروغ می گفتند ای یار...! در تکاپوی روزمرگی و روزمرّه گی هایم جز ابتذال تلخ این لغات تکراری چیزی به جا نمانده از قلبم...من "راپونتسل"ام امروز! بی نردبام بلند گیسویی، بی اشک های درشت جادویی که از عمق ساده لوحی عشق های کودکانه می آمد. و در آخرین صفحه ی کتاب، شاهزاده های کور تمام افسانه های تلخ، پای برج های خالی جادوگران پیر، ماتم گرفته اند... آخ! که وزن این همه رویا با شانه های من چه کرد...در جراحت عمیق این دلتنگی، خون می شود دلم،

                                                                    دلم،

                                                                           دلمان...

تمام شده ام من، ای عشق،

                                      تو کجای کاری؟!

 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 11:28 توسط غلامرضا ملکی| |
می زنم کبریت بر تنهایی ام

تا بسوزد ریشۀ بی تابی ام

***
می روم تا هر چه غم پارو کنم

خانه ام را باز هم جارو کنم

***

می روم تا موی خود شانه کنم

خنده را مهمان این خانه کنم

***

می روم تا پرده هارا واکنم

دوست دارم ؛ عشق را معنا کنم

***

شادی ام را رنگ آبی می زنم

بوسه بر طعم گلابی می زنم

***

می دوم خندان به سوی آینه

باز می خندم؛ به روی آینه

***
می زنم یک شاخه گل بر موی خود

می نشینم باز بر زانوی خود

***
می نشانم روی دستم یک کتاب

تا بخوانم باز هم یک شعر ناب

***

آری!آری! این منم این شاد و مست

دوست دارم عاشقی را هرچه هست

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 21:7 توسط غلامرضا ملکی| |

روز شانزده آبان روز تولدمه فقط چند روز مونده

نمیدونم باید خوشحال باشم یا غمگین...

حق دارن آنانی که میدونن و تبریک نمیگن

گذشتن عمری که می تونست شیرین باشه تبریک نمیخواد....

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 2:37 توسط غلامرضا ملکی| |
نه بانو...

هرگز نفرینت نمی کنم

همین که دیگر جایت در دعاهایم خالی است

برایت کافیست...

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 20:4 توسط غلامرضا ملکی| |

این متن را تقدیم میکنم

به: رویای نازنینم

 

 

 

خداوند به شیطان گفت اینک ایوب در دست توست؛اما جان او را حفظ کن

(تورات-کتاب ایوب)


مرد کولبارش را زمین گذاشت،عرقهایش را پاک کرد،و بعد،با چشم های گود رفته و حاشیه ی کبودش به آسمان بلند نگریست.روی سینه ی آسمان چند لکه ی سیاه به چشم خورد.

-- آه... لاشخور ها من هرگز با شما کنار نخواهم آمد.

آفتاب تند و تنها درخت بی سایه،خاموش به او نگاه می کردند.بیمار ،صورت از تابش آفتاب سوخته اش را بالا کشید و خورشید را نفرین کرد.زیر لب همچنانکه انگشتان کرم گذاشته اش

را در خاک گرم فرو برده بود گفت:خاک پیر !تو شاهد من باش که قسم خورده ام هرگز با ایشان کنار نیایم؛اما سوگند من مانند سوگند هر انسان فرو ریخته ای ترد و شکننده است؛زیرا

که من با رذالت کنار آمده ام.

کولبارم خالی ست،و این ته مانده ی همه ی دلخوشیهای من است.هنوز زندگی در کوچکترین انگشت از آب بیرون مانده ی مرد در دریا فرو رفته باقی ست.

بارش را به درخت بی سایه تکیه داد .با خود گفت که چوپان ها این طور زندگی می کنند ،صحرایی و بار بر دوش .آنگاه باز به یاد کرمها افتاد:«من هم برای خود چوپانی هستم و

گوسفندانم را به چرا آورده ام؛اما گوسفندان من ،جز آغل تن چرکینم،هیچ کجا را دوست ندارند.»نگاه خسته اش را به دنبال لکه های سیاه به آسمان فرستاد.

ــ مردارخوارها!پست فطرتها!چه کسی به شما حق حیات داده است؟پیش از این،بالای دست شما،خدای من زندگی می کرد ،و او اگر میخواست می توانست همه ی شما را نسیه به

شیطان بفروشد.

سرش را روی کوله پشتی گذاشت و دیدگانش را بست:«تریاک خواب با خود فراموشی می آورد و من تشنه ی بی یاد زیستن هستم.دیگر فراموش کرده ام که چند قرن است نخوابیده ام»

مژگانش را به هم فشرد:خواب،از راههای دور به من نزدیک می شود؛اما دروازه بانان هرگز به خواب نمی روند.

یک لحظه ی زود گریز،آفتاب تیز،دشت پر خار و مرد بیمار خاموش ماند .آنگاه مردک آهی کشید و گفت:خودم را فریب می دهم. تنها خودم را فریب می دهم زمانی که این کرم ها روی تن

انسان بلولند و گرسنه باشند خواب هزار فرسنگ می گریزد؛اما مگر می شود سیر شان کرد؟چند سال است هر چه پیدا می کنم به شکمهای باد کرده ی آنها می ریزم؟خدایا چقدر تخم ریختند.

یک عمرانسان باید عذاب بکشد.

چشمهای بیمار،سرخ و خمار شده بود.می خواست که فقط یک دقیقه بخوابد:«به جز من ،آیا چه کسی محکوم شده است که هرگز زمان را از یاد نبرد؟» و باز مثل همیشه خودفریبانه پلکها را

به هم فشرد.

ای مرد مخواب که ما گرسنه ایم!به جز تو آیا چه کسی خودش را محکوم کرده است که زمان را از یاد نبرد؟توکل وجودت را به ما فروخته ای .تکان به این تن زخم آلوده بده!شاید

در این دشتها و دره های بی سرانجام چیزی بیابی .هنوز که ما همه ی خوراکیهای عالم را نخورده ایم.

مردک عرقهایش را پاک کرد و مثل بچه ها گریه را سر داد.

ــ آخر همه ی عالم که زیر پای من نیست.بد ذاتها! من کی خودم را به شما فروختم؟

ــ آه ... ای انسان فرو ریخته! گریه مکن که گریه هرگز دردی را درمان نبوده است.ما سخت دلمان برای تو می سوزد؛ اما بیندیش به آنکه خود فروشان همان تسلیم شدگان هستند و تو...

مرد درمانده فریاد زد :ای کرمهای کثیف!اینک برای من آیات تازه ای می سرایید؟ من عاقبت همه ی شما را به مردن محکوم می کنم .

سپس نگاهی به اطراف انداخت و گفت: از کجا من میتوانم شما را سیر کنم؟هرگز نخواهم توانست.

به زحمت تن چرکین و کرم گذاشته اش را تکانی داد. شش کرم خاکستری رنگ، چند وجب دورتر روی خاک افتادند و لولیدند؛ اما بیمار آنچنان قدرتی نداشت که یکباره خودش را از شر

آنها خلاص کند. کرمها از این گستاخی خنده شان گرفت و یکی که کنار گوش بیمار لانه کرده بود گفت:تسخیر پذیر سیه روز! هوسهای خامت را دور بریز و هرگز زنجیر هایت را دوبار

آزمایش مکن! اگر اندیشه ی نجات به دلت نشست پی سوهان بگرد؛ و گر نه خیلی بیشتر از اینها که تو از بدنت جداشان میکنی تخم می ریزیم.

ــ نفرت بر همه ی شما ! بدانید که من عاقبت به مردن محکومتان خواهم کرد. روز اول ، که دیگر یادم نمانده چند سال پیش، فقط یکی بودید، فقط یکی. خوب می توانستم سیرش کنم .

گاه گاه میان لجنهای خراب خانه ها ی شهر می لولیدم و او سر زنده و سیراب می شد .آن زمان ،چه شادمانی بی باکانه ای داشتم. آخ که اگر می توانستم این کتاب را از دو سو

ورق بزنم بر می گشتم به نخستین فصل کتاب، ابتدای همه چیز. چند سال پیش؟ چند صد سال پیش؟ خدایا! چقدر تخم ریختند.

بیمار دهان خود را باز کرد و از کنه وجودش نفرین کرد:«روزی که در آن زاییده شدم هلاک شود و در میان روزهای سال هرگز شادی نکند. *

سوزشی احساس کرد و فریاد کرد :انگلهای بی دست و پا !دیگر تا زمان باقی ست برایتان غذا نمی آورم.

کرمها حلقه های بالای سرشان را تکان دادند و گفتند: ای مرد وامانده!بگو چند سال است این حرف را تکرار می کنی؟

ــ اما این سرانجام همه ی تکرار هاست.هر انسان بی شک ،در همه ی زندگی اش یک بار فرصت تصمیم گرفتن را به دست می آورد.

ــ و آن فرصت را ای تسخیر پذیر سیه روز !اگر ناتوان باشد همیشه با حسرت از دست می دهد.

ــ آری اما من دیگر برایتان غذا نمی آورم.

یکی از کرمها بانگ زد:تو داستان ضحاک را شنیده ای؟

ــ آری اما چه کسی را می ترسانید؟شما روی استخوانهای من راه می روید.دیگر چیزی نمانده است که بخورید. من کاملا گندیده ام. دیدگانش را بست و گفت: من به زودی به

خواب خواهم رفت.

کرمها به یکباره فریاد زدند:اگر نمی توانی سیرمان کنی سر به نیستمان کن؛چه ما می توانیم گرسنگی را سالها با درد تحمل کنیم.آنقدر قدرت نداشته باش که تمرد کنی،آنقدر قدرت

قدرت بیافرین که چیره شوی.

مردک عرقهایش را پاک کرد و تن به تسلیم داد.

ــ نصیحت هر دشمن را شنیدن چقدر دردناک است.نمی توانم، دیگر هیچ نمی توانم.ممکن است به فکر غذای شما باشم، اما این زمان قدرت چیرگی محض در وجودم نیست .

درد همه ی ما یکی است: محکوم به زنده ماندن هستیم تا مرگ خودش به یادمان بیاورد. بیمار،اندوهگین به آسمان نگریست. روی سینه ی آسمان چند لکه ی سیاه به چشمش خورد.

ــ آه ... لاشخورها!پست فطرتها! من هرگز...

به نظرش آمد که یکی از آنها نزدیک می شود.بدنش در هم کشیده شد:اگر تمامشان هم با من گلاویز شوند،منقارشان را به خاک خواهم کشید!

کرمها خندیدند،و او خشمگین و بی تاب شد، می دانست که نیروی با دیگران در افتادن در او وجود ندارد،با این همه مانند سالهایی که دیگر به یاد نمی آورد،امیدوار بود.

یکی از کرمها که صبرش از گرسنگی تمام شده بود؛ ترجیع بند دردناک بیمار را که همیشه از زبان خود او شنیده بود به یاد آورد:

«ای سرگردان دشتهای به خواب رفته، شهر های خاک آلود و خارزارهای خاموش!
از دست رنجهای پیر و زخمهای کهنه به کجا می توان گریخت؟
که آنها جزئی از وجود تو شده اند و تو،چیزی جز کل رنجهای خویش نیستی»

بیمار، افسون شده گوش می داد و به گردش پرنده می نگریست. پرنده با بالهای سنگین و بزرگش روی سر او چرخید و کنارش نشست.

ــ لاشخور کثیف! باز چه می خواهی از من که درمانده ی بیابان هستم؟

ــ« آه ... لاشخور؟ نه برادر؛ من عقابم»با کله اش قله ی دماوند را نشان داد و گفت:آنجا خانه ی من است. آنجا دیرگاهی ست که منزل من است. ای مرد! آمده ام تو را خبر کنم که

در این دشت،رهگذران میهمان منند.

ــ لعنت شیطان بر تو،گدای دروغگو! من هنوز زنده ام و تو می خواهی چشمها و مغزم را برای بچه هایت ببری؛اما بدان که من هیچوقت نمی میرم.شیطان قسم خورده است

که رنج و سرگردانی را جاودان کند و بر سر این ماجرا،او با خدای من کنار آمده است. تو باز هم باید در انتظار مرگ من به فرزاندنت وعده ی دروغ بدهی.

عقاب نا صبورانه خندید و گفت: نه ای مرد تسخیر پذیر! این کار لاشخورهاست. دشتستان زیر پای تو و کوههای بالای سرت از آن من است. آیا خواهش مرا نمی پذیری.

بیمار نا امیدانه در او نگریست، ــ« چه فرق می کند؟ چه فرق می کند که من ــــ که برده ی هوسهای تباه خویش بوده ام ــ کجا زندگی کنم؟» و بعد تن گندیده ی استخوانی اش

را نشان داد و گفت:همه جا ... آنها را کرم می خورد. تن چرکین و استخوانهای برآمده. از من دیگر چیزی باقی نمانده است که بالا نشین شوم. تنه ی پوک درختی هستم که به درد

سوختن هم نمی خورد.

پرنده، تحقیر آمیز در او نگریست؛ اما دلش سوخت.

ــ نه ای مرد! چنین نیست که می گویی. در بلندیها رذالت زندگی نمی کند. کرمهای وجود تو آنجا همه میمیرند و تو آزاد می شوی.

بیمار گفت: «من خیلی ناتوان شده ام. گمان نمی برم که بتوانم دعوت تو را بپذیرم. شاید که سالهای بعد، بتوانم». آنگاه، خودش را تکانی داد . شش کرم کثیف خاکستری رنگ

بد قیافه روی خاک افتادند و لولیدند. عقاب پرید. لاشخوری فرود آمد .آنها را به نوک گرفت و بلند شد.

ــ آهای هر روز چند تا می خوری؟

ــ نه آنقدر که تخم می ریزند.

ــ می توانی رفقهایت را خبر کنی ؟ من خیلی عذاب می کشم.

ــ نه رهگذر! آنها خودشان کسانی را دارند که کرم گذاشته باشند.آیا دانستن این که تو تنها نیستی که عذاب می کشی از رنجهایت کم نمی کند؟

ــ آه لاشخورها، گداها! من هرگز نمی توانم با شما کنار بیایم.

عقاب از سینه ی آسمان بانگ زد: ای مرد خانه ی من آنجاست.(و با کله اش قله ی دماوند را نشان داد) من برای همه ی رهگذران سوگند خورده ام که در بلندیها، رذالت زندگی نمی کند.

با این همه، چند سال است،چند سال است که تنها هستم و هیچ بیمار رهگذری دعوت مرا نپذیرفته است.

آنجا کرمها همه می میرند... تو هرگز با لاشخورها کنار نخواهی آمد.

.... آفتاب، بالای سر رهگذر تیغ می کشید. عقاب مثل یک لکه ی سیاه دور می شد. لاشخورها دور هم می چرخیدند و چنان اسب شیهه می کشیدند. یک لکه ابر قله ی دماوند را می سایید.

مردک عرقهایش را پاک کرد. نگاهی به قله انداخت. شانه ها را تکان داد: «نه، نمی شود. خیلی بلند است ... دور است...»

هنوز کرمهای گرسنه روی استخوانها و زخمهای چرکینش می لولیدند.

ـــ اما بعد ... سالهای بعد ... من عاقبت به مردن محکومتان خواهم کرد .....
 


* تورات ــ کتاب ایوب

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 0:46 توسط غلامرضا ملکی| |

سلام بر همه دوستان...

خیلی خوشحالم که بار دیگراین افتخار نصیبم شد که به حضورتان برسم

یک سوال چند روزی است که فکرم را مشغول کرده و دلم می خواهد که تک تک تان به این سوال جواب بدهید

اگر شما امید را در زندگی از دست داده باشید و دیگر زنده بودن یا نبودن  برای شما فرقی نداشته باشد و یک نفر  پیدا بشود و شب و روز و با تمام وجودش برای بازگرداندن شما به زندگی تلاش کند و حاضر باشید برای شما بمیرد ولی غم را در چشمانتان نبیند و شما زندگی خودتان را مدیون آن فرد باشید

 چگونه جبران می کنید؟؟؟

خواهش می کنم همه نظر بدهند...

واقعا ممنونم هم از شما و هم از آن فرد...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:14 توسط غلامرضا ملکی| |
همه از مرگ مي ترسند

من از زندگي سمج خودم

 صادق هدايت

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 1:36 توسط غلامرضا ملکی| |

سلام بر همه دوستان عزيز

به خاطر غيبت يك ماه از همه عزيزان عذر مي خواهم

اين شعر زيبا را بر  تمامي شما تقديم مي نمايم

مادربزرگ
 گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
 خمره دلم
 بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
 من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم 

زنده ياد حسين پناهي
 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 0:39 توسط غلامرضا ملکی| |
اگر معجزه ای رخ دهد و زمان به عقب برگردد به دنیا قول میدهم چشمانم را تا آخرین روز حیاتم روی هم بگذارم .

میدانی چرا ؟

می ترسم دوباره تو را ببینم ، یک لحظه غفلت کنم و یک عمر گرفتارت شوم....................

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 1:48 توسط غلامرضا ملکی| |

گفتم صادقانه بگو

چند درصد احتمال می دهی

من و تو مال هم باشیم ؟

خندید گفت : ۹۹ درصد

آن یک درصد را هم برای مرگ گذاشتم

من هم خندیدم

ولی بعد از مدتها متوجه شدم گاهی اوقات یک از نود و نه بزرگتر می شود

خدا رحمتش کند...

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 3:35 توسط غلامرضا ملکی| |

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌کردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر کس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تکه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا مي‌کنم. نه قيل و قال مي‌کنم و نه کسي را مجبور مي‌کنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌کني.تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد که لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشک‌هايم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 16:37 توسط غلامرضا ملکی| |

او فرزند مادري بود كه به بد نامي شهره بود ، ولي آنچنان ياد مادر را بزرگ داشت كه همه رحمتش گفتند

و آن يكي فرزند پدري كه مردم به پارسايي و زهد تا پاي جان قبولش داشتند

ولي پسر تمام خوبي هاي پدر را تبديل به آه و نفرين كرد

و در اين بين هيچ كس جز خداوند ندانست كه اين پدر پارسا در جواني آن مادر بيچاره را بد نام كرد و رهايش ساخت...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 23:50 توسط غلامرضا ملکی| |
اين شعر را تقديم مي كنم به تنها كسي كه دوستش دارم ( ر- عزيزم )

 

تو نیستی که ببینی


چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است


هنوز پنجره باز است


تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون آینه ی پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو درترانه من

تو نیستی که ببینی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است


تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی!

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 3:24 توسط غلامرضا ملکی| |

وقتی تمام خودم را

در رفتنت

مچاله کردم و

دور انداختم

وحشتناک بود

اما تازه فهمیده بودم

که حتیٰ

لحظه های مرگمـم

نیز

دل سپرده ی گام های تو بودند.

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 0:25 توسط غلامرضا ملکی| |

همچنان بگذر

همچنان بگريز

در خواب بي خوابي من

لحظه اي که ببندم چشم

همچون پسرکي تنها

شکسته دل و بي لبخند

با ياد مشوش اين اشياء سخنگو

در شبي که خود شب نيست

سکوت براي من نعمتي نبود!

که من آن را مي شنوم

چون فرياد،

ناله اي

شعري

صدايي است که مرا مي خواند

روزگار سختي است

روزگار خوبي است

هراس از بودن بيهوده من

چون برف بکري اسير خيال سرد خود

که آبستن هيچ رفتني نيست

به سان شبي و نوري و ماهيها

من، نه من نيستم

بي رنج و با تقدير

که در دام افتاده ام سالها پيش

نه صبح مي آيد

نه صیياد

تنها يادگار خاطرات تلخ آن روزگار پرعصمت من اين است

که شبي در نيزار

باد پيچيد

و اين نشان بي نشاني ها

خود شروع ماجرا بود...

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 2:34 توسط غلامرضا ملکی| |

تکدرخت »

ای ابر نو بهار
در این غروب غم زده
بر من ببار
بر برگ های بی طراوت من ،

- اما
ابر عقیم بی نم باران گذشت و رفت .

عابر ! به سوی من
بر شاخسار بی بر و برگم نظر فکن
اینجا
هر چند چشمه سار روان نیست
بنشین
بنشین دمی و بر من تنها نگاه کن

- عابر ،
بی هیچ التفات شتابان گذشت و رفت .

ای پر کشیده جانب ناهید و ماه و مهر
جولان دهنده در دل این واژگون سپهر
هشدار ، بیم ِ غرش توفان
هشدار بیم بارش و بوران است
بر شاخسار من
بنشین .

- اما پرنده
هیچش به دل نه بیم ز توفان ، گذشت و رفت .

هان آهوی فرای این صحرا
تا دوردست می نگرم
صیاد نیست در پی صید تو
باز گرد
قدری درنگ ،
در بر من ،
قدری درنگ کن

- آهو
چون برق و باد ، هراسان گذشت و رفت .

شب می رسید ، و روز
دلخسته از درنگ
افسرده از بسیط بیابان گذشت و رفت .

« حمید مصدق »

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 2:12 توسط غلامرضا ملکی| |
بوي گندم مال من
هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من
هر چي مي كارم مال تو
اهل طاعوني اين قبيله ي مشر قي ام
تويي اون مسافر شيشه اي شهر فرنگ
پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاول تن پوش تو از پوست پلنگ
بوي گندم مال من
هرچي كه دارم مال تو
نبايد مرثيه گو باشم واسه خاك تنم
تو آخه مسافري ، خون رگ اينجا منم
تن من خاك منه ، ساقه گندم تن تو
تن ما تشنه ترين تشنه ي يك قطره ي آب


نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 2:21 توسط غلامرضا ملکی| |

از وبلاگ صبا   

  http://www.saba9.blogfa.com/     

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 3:19 توسط غلامرضا ملکی| |

پرسه

امشب هم پرسه شبونمو شروع کردم

مثل هرشب از جلوی آخرین مغازه هایی که صاحباشون چنگک به دست

کرکره پایین میکشند شروع میکنم وبا صدای کشیده شدن جاروی رفتگرا

به روی زمین به خودم میام.

 از لحظه های تکرار نشدنی همیشه در فرار

تا دلتنتگی های مداوم و بی اختیار

از این متعجبم که چرا خودمو جغد یا خفاش معرفی نکردم

وتنها جایی که تو این پرسه های شبونه میتونم فریاد بکشم

یکی از کافی نت های شبانه روزی شهرمونه که جوونک مسئول اونجا

گاهی با صدای من که((چرا این سرعتش کم شد))از خواب میپره

ودلم میخواد وقتی به اتاقک خلوتم بر میگردم تموم خستگی های

شب قبل و با کفش از پاهام در بیارم

اما خیلی از وقتها پیش میاد که همینجوری با کفش می خوابم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 13:43 توسط غلامرضا ملکی| |
« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... 

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . »

(دکتر شريعتي )

--------------------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:36 توسط غلامرضا ملکی| |
دستانم سرد است

تنهایم؟ نه من تنها نیستم. تو هستی مثل همیشه با نگاهت. با لبخندهایت و با دستان گرمت.

اما این بار دستانم سردتر است. از همیشه سردتر...

انگار خود را گم کرده ام. نمی دانم شاید من خود را و شاید دیگران مرا... اما می دانم گم شده ام

و در میان خرابه های ناپیدا باز هم فقط تو هستی که مرا و دستان سردم را می پذیری

گرمای وجودت را با تمام وجودم حس می کنم. اما ایکاش تو بودی تا دیگر باره می دیدم خود را

پیدا شده

در میان چشمانت.

فصل خوشرنگیست پاییز

اما دریغا که باز هم برگهایش را تنها زیر پا خرد کردم

((خش خش برگها زیر قدمهایم می گویند بگذار تا فرو افتی

آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت))

اما من با تو به آنها گفتم که راه آزادی را باز یافتم

اما نه در افتادن

بلکه در پرواز...

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 13:1 توسط غلامرضا ملکی| |

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .، 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

شعر از پابلو نرودا

ترجمه از احمد شاملو

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 15:57 توسط غلامرضا ملکی| |
بگذار دستهایمان در میان مخمل سبز مزرعه بجویند

آنچه که به دنبالش بوده ایم بگذار چشم تا کار می کند

 ببیند

 آنها را نبند نه به روی من نه فردا نه ....

ولی دستهایت را می توانی تکرار نکنی امروز دیگر دستی کار چشم را نمی کند اگر سخت می نویسم ممنون شیاطین کوچک نیستم

از صحراها دل نمی کنم این راه چقدر نزدیک است

به دوری از تو آیا هنوز در جزیره های دور هم می توان انسانیت را یافت؟

 همان جاذبه متلاشی از ظلم انسان ...

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 14:28 توسط غلامرضا ملکی| |

              دلتنگي هايم را در باغچه قلبم كاشته ام

                                             تا برويند و سبز شوند

                   بغضم را اين بار شكسته ام،

                             اشك ها يم را ريخته ام

                  تا گو نه هايم را شيار بزنند

              و صداي هق هق گريه ام را هر همسايه بشنود.

              دست خدا حا فظي ام را به آسمان بلند كرده ام

                        نگاهم را براي آخـــرين بـــار،

                                        در نگاه مهربانت گره زده ام،

              كفش هايم را پا كرده ام

                                   و از آستان قلب مهربانت مي روم

            با قدم هايي سبك و دلي سنگين

                                                  از غم

                 كه تو خواسته اي اين مهمان محبت هايت را

                          دم در بگذاري و در را

                                      بي نگاهي به پست سر

                                  ببندی و بروی برای همیشه!!!

                                    

                                      گلی

                     

                         تقدیم به کسی که خیلی دوستش داشتم و دارم

                    و تمام آنهایی که این لحظات را پشت سر گذاشتند٬

                                      اما به سختی!!!



نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 18:53 توسط غلامرضا ملکی| |

صبر خدا

 عجب صبري خدا دارد !

 اگر من جاي او بودم

همان يك لحظة اول .. كه اول ظلم را مي‌ديدم از مخلوق بي‌وجدان ،

جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر ، ويرانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !

...



 

اگر من جاي او بودم ، كه در همسايه صدها گرسنه ،

چند بزمي گرم عيش و نوش مي‌ديدم ،

نخستين نعرة مستانه را خاموش آن دم  بر لب پيمانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه مي‌ديدم يكي عريان و لرزان

ديگري پوشيده از صد جامة رنگين، زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، نه طاعت مي‌پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان سجدة صد نامه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم، براي خاطر تنها يكي

مجنون صحراگرد بي‌سامان هزاران ليلي نازآفرين را كو به كو

آواره و ديوانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم، به عرش كبريايي با همه صبر خدايي

تا كه مي‌ديدم عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده ، خواري مي‌فروشد

گردش اين چرخ را وارونه بي‌صبرانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه مي‌ديدم مشوش عارف و عامي

ز برق فتنة اين علم عالم‌سوز مردم‌كش ، به جز انديشة عشق و وفا ،

معدوم هر فكري در اين دنياي پرافسانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

چرا من جاي او باشم ؟!

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم ، يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !
عجب صبري خدا دارد !

معینی کرمانشاهی

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 18:43 توسط غلامرضا ملکی| |
I have gone through what no other mortal on earth has gone through; I put my lips to the hands of the man who has killed my children. (Priam to Achilleus)
من چیزی را تجربه کرده ام که هیچ موجود فانی در روی زمین آنرا تجربه نکرده است : من لبهایم را بر روی دستان مردی گذاشته ام که کودکان مرا به قتل رسانه است [شاه پریام به آشیل]


+Among all creatures that breathe on earth and crawl on it there is not anywhere a thing more dismal than man is. (Zeus)

+ در میان تمامی مخلوقاتی که بر روی زمین نفس می کشند و حرکت می کنند چیزی ملالت انگیز تر از انسان وجود ندارد. [زئوس]

+ Victory passes back and forth between men.

+ پیروزی میان انسانها دست به دست می شود.
+ Nothing can be revoked or said in vain nor unfulfilled if I should nod my Head. (Zeus)

+ هیچ چیز فسخ نمی شود ، به باطل بر سخن جاری نمی شود و یا ناتمام نمی ماند مگر آنکه من سر خود را تکان دهم. [زئوس]


+ No man, against my fate, sends me to Hades'. And as for fate, I'm sure no man escapes it,Neither a good nor bad man, once he's born.

+ هیچ انسانی بر خلاف سرنوشت من نمی تواند مرا به جهان دیگر بفرستد . و در باب سرنوشت معتقدم که هیچ مردی ، چه نیک و چه بد ، پس از آنکه زاده شد نمی تواند از آن بگریزد. [هکتور در حال خداحافظی با همسر خویش]



+Zeus does not bring all men's plans to fulfilment

+ زئوس مقاصد همه انسانها را به انتها نمی رساند
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 13:10 توسط غلامرضا ملکی| |
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 14:49 توسط غلامرضا ملکی| |

دستهای رو به آسمان همیشه دلتنگ تو بودند ؛ این روزها بیشتر

از چشم های به اعتکاف نشسته دیدم که قطره قطره دعای فرج می چکید

و التماس شانه هایی که می لغزید و نمی لرزید

دنیا بی تاب شده از موج های نا آرام ستم

ما صبر زینب نداریم  ؛ در ساحل انتظار سرگردانیم

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 20:15 توسط غلامرضا ملکی| |

روزهای عجیبی ست این روزها
جای بودن تو هنوز خالی است!
هر شب با عشق بازی من و نبودن تو
تنهایی من زاده می شود...قد می کشد
اما...
این روزها و این شب ها
من در اتاقم یک خدا دارم
یک خدا که می نشیند کنارم
می بوسد مرا
یک...دو...سه...به عدد بوسه های تو
تنهایی من,نبودن تو و خدا ...
حل می شویم در هم!
نگران بی قراری هایم نباش
من یک خدا دارم
یک خدا که نا آرامی های شبانه ام را آرام می کند...

پ.ن:بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...!

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 19:6 توسط غلامرضا ملکی| |